تبليغاتX
بگذار نگاهت در قفس بماند

سلامم رابه یادروزهای دور پشت گونه های گل انداخته ام پنهان میکنم 

اکنون که..

 

آمده ای بی آنکه حتی باد جیر جیر در را فریادی بزند.

 

وهلهله ای ضربان کوچه را قلقلک کند.

 

آمده ای با دنیایی از واژه های نقاشی شده.با سکوتی صورتی

 

آمده ای. نشسته در گوشه ای از شعر.راه می روی و آمدنت رابه رخ میکشی.

 

آمدنت را نه باد خبر دادونه ...

 

نمی دانم

 

مهربانیت را هنوز ننوشیده ام یا؟

 

بذار دیوار گوشهایش راببندد

 

آن وقت برایت تعریفت خواهم کرد

 

آمدنت را....

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 15:56 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


شرو ع می شوی بی آنکه بدانی.

 

تکلیف ناخوانده ی عشق

 

دنبال می کشی انتظاررا

 

هیجان را قاتل می شوی.

 

بی پروا گریه می کنی.

 

پای تمام دیوار های کوچه را  خط خطی میکنی.

 

تمام دفتر خاطرات را از لبخندی گم شده نقاشی می کشی

 

انتظار

انتظار

 

آب می شوی

 

عاشق شدنت را قاب می کنی.

 

روزها را فراموش می کنی.

 

وفراموش می شوی.

 

"افسوس

 

 برای اونیستی.

و 

 

"هوا بی تو هم چنان نفس می کشد"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 0:49 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


از زندگی گریزانم 

از بودن

 

از تو

از خودم

 

میخواهم بگذارمت. پنهانت کنم.

 

جایی که حتی دستهایم به دستهایت نرسد

 

وباران ارزوهایم چشمهایت را....

 

بگذار وبرو

 

من سالهاست فراموشت شده ام

 

.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:6 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


شب را آموختم

 

آغوش ستاره ها را سرمشق زدم

 

سکوت ابرهای سیاه راغبطه خوردم.

 

سرنوشت باران را مرور کردم.

 

خدارا در میان گلها نفس کشیدم.

 

و حال

 فراموش کرده ام

 

طوفانی تو را از من گرفت

 

که امروز خاطرات فرسوده ام را باخود برد

 

و افتاب را در ضربانم به تپش در آورد

 

خدا حافظی همیشه هم سخت نیست

 

وقتی....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 0:17 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


کجاست؟؟؟

انتظارش اگر کشیدنی بود.

غصه اش اگر خوردنی بود.

من کشیده ام طعم های زندگی را

-- 

دندانم درد می کند

کهنگی دردها وقتی تازه می شود. ماجرایست.

و من اکنون ماجرایم شنیدنیست.

روزها ساده گذشتند یا پیچیده تراز ساده.

یادم نیست

خدا ان وقتها که چشمهایم را برای طعم زندگی قربانی کردم.

سزایم را داد.

 

"من در ضربان رفتنت متوقف شده ام"

 

آه

دندانم که درد می گیرد...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 16:2 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


واژه هایم همچون من

من همچون واژه هایم

"سکوت"

اکنون دنیا،اکنون من

"چقدر رنگها رنگ می بازند"

وتو همچون رنگ ها....

بگذار بگویم

نه

تو همچون باد

باد همچون تو

نه

تو تنها شبیه تو

من تنها شبیه من

واژه هایم....

نه

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:47 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


باشد

برای خاطرت

لحظه ای پشت تو خواهم ایستاد

افسوس

"انگار تنها باد می وزد"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 21:13 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


 ومرگ

دستانش را در دستان باران فشرد.

هنگامی که"عشق"در چشمانم جان داد.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:16 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |