تبليغاتX
بگذار نگاهت در قفس بماند

مرا به خاک بسپار

 

در لابه لای آینه ها خاموش کن.

 

ودر کلام کبود طوفان اندوهم را قایم کن.

 

آسمان ریشه هایش خواهدخشکید

 

وقتی اکنون زمین نخواهد دانست

 

کجا را می نگردوافقهای فراموشی

 

در دستان فرسوده ی آدمها انتظارش را دعا خواهد کرد.

ـــ

آه که واژه هایم مجنون توست

 

وترانه های تا ابد خاموشم

 

عشقم را "سکوت "کرده است.

 

اکنون که محکوم دار آویخته ی قلبت شدم

 

مسافر دستانت خواهم شد

 

ودر ایستگاه فاصله

 

پشت بر عبور توخواهم مرد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:36 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


من آمده ام

 

تا با ترانه ای نیمه جان

 

 لبخند گم شده ام را لحظه ای سهم توکنم.

 

ودر پشت اندوهی که قایم کرده امَ

 

 اتفاق حضورت راسبزتر از تمام گل هایی که

 

روزی می رویند و روزی...

 

جشن بگیرم.

 

من آمده ام

 

پشت پنجره ای باران خورده

 

ایستاده امَ ودر دوردست لبخند حضورتََ

 

چشم هایم را در قاب پنجره جا می گذارم.

 

من آمده ام

 

باجرم خویش بردوش

 

در حضورجاده ای که سرنوشتم را عبورخواهد کرد

 

آه چقدرواژه هایم اندوه را تکرارخواهند کرد.

 

"دلم لبخند می خواهد"

 

تنها امروز می خواهم پشت بر واژه های خویش

 

فریاد کنم که...

 

وتوچقدر "دور"

 

ومن دورتر از"تو"

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:46 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


 

 اکنون نشسته درانزوای خویش

 

 

تورا دلتنگ خواهم شد.

 

 

نمی دانم,چگونه تن پوش

 

 

بی تفاوتی احساس را بر تن کنم

 

 

اکنون که دیگرد لیلی برای انکار تونیست.

 

 

ولحظه هایم جهنم ست که واژه هایم

 

 

 را به دار خواهد کشید.

 

 

  دیگرنمیدانم

 

 

روزی سبزبود

 

 

یاخاکستری

 

 

تنها می دانم که عشق خویش رادرنگاه آسمان

 

 

تاابدفریادخواهم کشید.

 

 

دیگر بغض تلخ احساس ترک خورده ام را برای

 

 

ستاره ها تعریف خواهم کرد.

 

 

تا ابد "تو را"

 

 

احساسم را"" را انکار نخواهم کرد

 

 

 

وقتی…

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:59 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


 

 

در گوش فرشته هایت فریاد خواهم زد

 

 

آیا این مخلوق سکوت بداست؟

 

 

تو خدایی

 

من بنده ام

 

واونیز

 

برای خاطر این بغض تا ابد تلخ

 

 

نگاهم را در چشمهایش نغمه ای بخوان.

 

 

تا از برای تولدی دوباره مرا فریادی کند.

 

در گوش فرشته هایت

 

تاریکی فانوس آفتاب را فریاد خواهم کرد

 

تا هرگز این سرنوشت خاکستری

 

در گوش بادهای فراموشی از یاد نرود.

 

 

من...

 

واونیز

 

اما انگار

 

در رویای سبزی که هر روز

 

در نگاهش لبخند می زدم,

 

تلخی این فاصله موج می زد.

 

و من تنها برای واژه هایش چشم میگشودم.

 

بگو

 

آیا برای نمی دانم ها

 

مرا در تنهایی خویش رها کردی؟

 

ویا

 

من "زشت تر از نقابی هستم

 

که چون..چشمهارا می فریبد؟

 

با خشمت

 

وبا احساسی که نثار دیگری خواهی کرد.

 

من تو را

 

تا ابدیتی تنها ,در سراچه ی غم

 

"دوستت دارم"

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


 

از درد پرسیدم

 

حالم را نمی پرسی؟

 

دقیقه ای پنجره را نگریست.

 

لحظه ای آسمان را

 

وخیره ای سرد چشمهایم را

 

آنگاه در سر فصل قلبم نوشت.

 

تا ابد,باابرها بخند.

 

دیوار را دقیقه ای تکیه دادم.

 

از درد خندیدم

 

عشق را گریستم.

 

وتا ابدیتی تلخ قلبم را ترانه ای نسرودم.

 

اماروزی

در سالهای تکرار

 

در وهم خاطره ای غرق

 

پرنده ای در آسمان ابرهاآبی شد.

 

اینبار

چشمهایم,کبودی فاصله ها راتا ابد

 

بغض خاموشی خواند.

 

شاید انتظار رارهایی یابد.

 

چشمهایم را رو به درد بستم.

 

دیگر باردر"سالهای تکرار"

 

اندوهی عجیب لبخندم را گریست.

 

اکنون روبه پنجره ای باز

 

نه آسمان را نظاره می نشینم.

 

ونه از تردید طوفان,فرو می ریزم.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:40 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


 

تنها خدا

 

 تنهایی مرا

 

در تنگنای واژه خبر دارد

 

بغض عجیب ثانیه ها ,حر ف های باد

 

فریادهای ساکت ساعت

 

دنگ دنگ

 

عمر مرا به سوی موج های مرگ پرواز می دهد

 

تنها خدا

 

از زبان چشم های من ,حیرانی مرا , با دستهای آبی دریا پیوند می دهد.

 

بغضی غریبه از دل امواج فصل ها

 

دردی سکوت می کند .

 

رودی غروب می کند .

 

من چیستم

 

یا نه حالا که در نوازش طوفان

 

در کنج غربت مرگ

 

تنها نشسته ام

 

بگو

              

من کیستم؟

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:11 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


"صداقت رنج کشیده"

 

  بگذار دستهای فاصله بمیرد

 این سان که عشق مفهوم تازه ایست.

 

نگاه آسمان را از شقایق های روییده در بی کسی مگیر.

 

آری درد,فریادجاودانه ای در آغوش پاره ی دریاست.

 

نمیدانم شاید قرار,بر بی قراری تو باشد

 

وشاید پشت صداقت رنج کشیده ی ابرها,

 

نگاهی ,پاییز احساس خویش را بغض کند.

 

اما…

 

ای کاش

 

فردایی نبود

 

تنها بهار بودوخدا

 

 

آنگاه ، واژه بی قرار ماندن بود

 

 

بی قرار بی قراری ها.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:43 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |


جای من بهشت نیست

 

این را بار ها و بارها از زبان ستاره

 

مونس شبهای پاییزیم شنیده ام .

 

حالا من این مسافر جهنمی

 

بی هیچ کوله باری از خورشید

 

در تلاطم چشم های تهی گم شدم

 

مادرم را بارها و بار ها قسم میدهم به بهار

 

که غروبم را گریه نکند.

 

اما او بارانی تر از تمام ابر های عالم من را میگرید.

 

و من با قلب خاکستری خویش

 

درون گور هم

 

جانم به لرزه در می آید.

 

وقتی که تو

 

مرگ پرنده ها را برایم تعریف میکنی.

 

ومن این مسافر جهنمی

 

قسم میخورم به آفتاب

 

که با شیطان سر هیچ ایستگاهی قرار نگذاشته ام.

 

فقط یکبار

 

یکبار یادم هست

 

که در تلاطم امواج قلب یک آدم خاکی

 

مست شدم .

 

فقط یک بار....

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:3 توسط عاطفه محمدی (ع.م.اتفاق) |